باران...

لحظه ای کنار پنجره بایست و به ریزش تند باران
نگاه کن.
دیدن باران حتی از پشت پنجره ی بسته هم زیباست.
به مردی بنگر که برای دیدار تو
شبانه به راه افتاده
و به ریزش تند باران اعتنا نکرده.
چشمانش
تمنای دیدن را با خود آورده
و لبانش واژه ی سلام را.
او می خواهد به تو و به باران سلام بگوید.
لحظه ای کنار پنجره بایست و به ریزش تند باران نگاه کن.
خواهی دید که مسافر
بدون نگاه
با لبهایی کبود از سرما
سر به زیر انداخته
از زیر پنجره ات می گذرد
و شتاب می کند تا از فرو ریختن ذره های غرورش
که در برابر چشمان تو با صلابت ایستاده اند جلوگیری کند.
او به امید یک نگاه یک تبسم آمد
اما...
نوشته شده توسط النا ۱۷:۵۱ یکشنبه ۲۴ تیرماه ۱۳۸۶